شناگر ِکوچولو!
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠  

سلام . به به می بینم مامان خانومی از زبون داداشم براتون پست گذاشته !

امروز نوبت منه !

آخه می دونید دیروز برای من روز خیلی مهمی بود . بعد از یه دوره کلاس شنا ، مربی از پدر و مادرا دعوت کرده بود که بیان و از شنا کردن ما عکس و فیلم بگیرن . مثل همه جمعه ها مامان خانومی ساعت 5 صبح بیدار شد و شروع کرد به تمیز کردن خونه . واسه اینکه دل من نسوزه زنگ زد به دختر عمه ام که با بابام بیان استخر و از من فیلم و عکس بگیرن .

وقتی توی استخر داشتم شنا می کردم دیدم که داداشمم با بابام اینا اومده !

داداشم مایو هم آورده بود اما هر کاری کردم نیومد تو آب . به جاش عینک منو گرفت و وایساد کنار استخر و هی منو تشویق می کرد. من هم توی عمیق و هم توی نیمه عمیق خوب شنا می کردم. اما توی عمیق از بس این بابام هول کرده بود و می ترسید من برم ته آب آخرش یه تخته شنا گرفتم دستم تا بابایی دیگه نگران نباشه ! والا بدون تخته هم بلدم !

اینم عکسای شنا کردن یاسین جینگولک !ببخشید که بابام استعداد هنری توی عکس گرفتن نداشته و تازه همین عکس ها رو هم مامانم از روی فیلم گرفته !



 
از زبان قلمبه خان !
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠  

سلام . من دانیال هستم. تا حالا مامانم از زبون من برای شما چیزی ننوشته ! همش میاد و از زبون یاسین می نویسه . فک میکنه هیچ کس حرفای من متوجه نمی شه ! ببینم من ترکی حرف می زنم ؟ تازه ترکی هم که حرف بزنم بازم دوستای ترک زبان هستن که می تونن برا شما ترجمه کنن . الان هم من حرفامو زدم و مامان ترجمه کرد و داره برای شما تایپ می کنه .

قبل از هر چیز از خاله صغری و عمه کبری و عمو اصغر و دایی اکبر تشکر میکنم که منو به دامادی خودشون قبول میکنن . بذار این داداشم بمونه ور دل مامانم و من برا خودم شا دوماد بشم و زن بگیرم و بچه دار بشم . بعدش مامانم مجبور بشه برای اینکه دلش برای من تنگ می شه هی بار و بندیلش رو جمع کنه و بیاد خونه ما مهمونی و بعدش هوس کنه داداشم رو هم زن بده . هر چی باشه مهمونی رفتن بهتر از مهمونی دادنه !

وای دیشب یه اتفاقی تو خونه ما افتاد . اگر براتون بگم . می دونین چی شد ؟ دیشب من و یاسین و بابام رفتیم استخر محل کار بابایی . اونقدر خوشحالی کردیم. اونقدر ذوق داشتیم . آخه بابام خیلی سرش شلوغه . اصلا نمی رسه ما رو پارک ببره و ببره بگردونه . همش یا با بابا علی می ریم یا با مامانم . اما بیرون رفتن با بابای خودم خیلی کیفش بیشتره . من دیشب اونقدر بوسش کردم که بابا یه کم عصبانی شد گفت خب باشه دانیال بسه دیگه . فهمیدم که خیلی ممنونی ازم !

توی استخر هم داداشم رفت با بابایی قسمت عمیق . آخه داداشم جمعه ها می ره کلاس شنا . خیلی شناگر ماهری شده . اما من تو همون استخر بچه ها موندم و کلی آب بازی کردم. یه عالمه هم خوراکی خوردیم. خیلی بهمون خوش گذشت .

تو راه برگشت همش از بابام تشکر می کردیم . گفتیم بابایی ما قول میدیم همیشه پسر خوبی باشیم شما هم ما رو همش ببر استخر و پارک . راستی استخر محل کار بابا خیلی استخر خوبی هست . برای دوستای اصفهانی می گم که آدرسش رو بلد باشن و برن . اسمش هست استخر پرواز . ته مرداویجه . همه هم می تونن بیان . روی دیوارهاش پر از عکس هلی کوپتر و هواپیماست . من که دیشب همش داشتم عکس ها رو نگاه می کردم .

بعدش که اومدیم خونه بابایی رفت گاز بزنه . ما هم برای مامانمون همه اینها رو تعریف کردیم. بعدشم مامان بهمون شام داد و رفتیم خوابیدیم.تازه قبلش هم بابایی برامون پیتزا کوچولو خریده بود و من بازم گشنه ام بود و بازم شام خواستم.

راستی من یه کتاب داستان خیلی بزرگ دارم . درباره یه بچه غوله اسمش غوغولی هست . این غوغولی خیلی پسر بدی بوده . همش میاد منو گول می زنه و تو گوشم می گه که پسر شیطونی باشم. فک کن من بچه که بودم اونقدر آروم بودم و اونقدر مامانم رو کم اذیت کردم که حسابی عذاب وجدان گرفتم که نکنه دینم رو از این بابت به مامانی ادا نکرده باشم . برا همین الان دارم سعی می کنم با زبون درازی و چش سفیدی و تنبلی و گاهی لجبازی جبران بچگی هام رو بکنم.

چیه ؟

تعجب نداره که ! خودمو می گم !

صبح ها که از خواب پا می شم تا یه سری بهانه نگیرم و نق نزنم و اعصاب مامانم رو به هم نریزم روزم رو شروع نمی کنم. ظهر ها هم که می رسم خونه بازم همین برنامه ها رو اجرا می کنم برای مامان و بابام . جدیدا خیلی هم با برادرم لجبازی می کنم !

دیروز صبح هم اونقدر مامانم رو ناراحت کردم که مامان تو ماشین از دستم گریه کرد و بعد پیاده شد و به بابا گفت من باید وایسم و با مدیر مهد کودک صحبت کنم.

می دونین مدیر مهد کودک چی گفت ؟

هیچی!

گفت اقتضای سن منه !

یعنی من الان توی یه سنی هستم که باید این کارها رو بکنم. می فهمین چی می گم ؟ باید !

یعنی از حالا به بعد باید همه سعی خودم رو بکنم که بهتر از قبل این دوران سنی رو بگذرونم !

مامانم آی لجش گرفت از صحبت های خانم مدیر. بخصوص وقتی شنید من توی مهد خیلی خیلی پسر خوبی هستم . اما خانم مدیر هم یه سری راهکارها به مامانم یاد داد !

خلاصه دیروز ظهر تا حالا خیلی پسر خوبی بودم و حس می کنم غوغولی نتونسته گولم بزنه . کاش زودتر این دوران سنی بگذره . راستش خودمم اون موقع ها رو که غوغولی رو شکست می دادم بیشتر دوست دارم.

اما با همه اینها مامانم عاشق منه . همه منو خیلی دوست دارن . همش خاله هام و عمه هام و همه فک و فامیل با من کل کل می کنن تا من براشون حرف بزنم. اون روز دختر عمه ام بهم می گفت دانیال تا آخر عمرم عاشقت خواهم موند به شرطی که همیشه همینطوری قلمبه و سفید و نرم بمونی . تازه همینطوری هم حرف بزنی و همینطوری هم زبون دراز باشی !

خب به نظر شما من دیگه می تونم رو حرف دختر عمه ام حرفی بزنم ؟

 



 
حراج واقعی !
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠  

خانم ها و آقایون محترم یه پسر داریم جیگر طلا !بغلماچقلب

عسل و بلا  !بغلماچقلب

برامون راه پله جارو می کنه  !بغلماچقلب

وای می سه پای ظرفشویی ظرف می شوره  !بغلماچقلب

خونه جمع و جور میکنه  !بغلماچقلب

نمره هاشم بیست  !بغلماچقلب

خلاصه یه تیکه ای هست که دومی نداره  !بغلماچقلب

اگر دختر خانماتون خوشگل باشن !قهر

بابای دختر خانوماتون پولدار باشن !متفکر

جهیزیه دخترخانوماتون بیست و در حد اعلی !قهر

یه باب منزل مسکونی یه جای خیلی خوب تو یه شهر خیلی بزرگ نیز روی جهیزیه هاشون باشه ...

شاید ...شاید... اونم تازه شاید اجازه بدیم برید توی صف انتظار برای این پسر کاری و مهربون و احساساتی مون !

البته بگیم که اگر تا اون موقع پشیمون نشدیم و تصمیم گرفتیم که بالاخره برای قندعسلمون یه عروس ناز و خوشگل و تحصیلکرده و پولدار بگیریم شرطش اینه که هر شب باید بچمون ور ِ دل ِ مامانش لالا کنه !قهر

یکی دیگه هم هست ...متفکر

اون یکی زبون دراز ! شکمو ! قلدر ! گاهی اوقات هم بی ادب !

دست به سیاه و سفید هم نمی زنه !متفکر

برای اینکه بفهمید چی چی می گه اجتیاج به یه مترجم هم دارید !متفکر

از همه این محاسن که بگذریم یه چیزی توی زندگی این شازده هست که حاضره براش جون فدا کنه ! همین گز بزرگی که می بینید پشت سرشه !

 یعنی پای این خوراکی که بیاد وسط ناموس و زن و زندگی و هیچی سرش نمی شه !منتظر

فعلا که مامانش می گه که این آقا زاده رو حاضریم یه خونه و یه ماشین هم بذاریم روش ردش کنیم بره !

به هر خانواده دختر داری !

با هر شرایطی !متفکر

پ ن : قضیه از اون جا آب می خوره که چش سفیدی و زبون درازی اش به حد اعلا رسیده ! یعنی در حدی که امروز صبح مامانش تصمیم داشته جدی جدی بکشدش ولی خب با وساطت باباهه قائله ختم به خیر شده !



 
ما یه آبجی می خوایم!
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠  

سلام.

ما یه دختر خاله داریم اسمش ریحانه است . ریحانه هم یه آبجی کوچولو داره اسمش هانیه است . هانیه اونقدر خوشگل و ناز و کوچولوهه . بغلمن هر موقع به خاله می گم هانیه رو بذار روی پام خاله زود قبول می کنه .لبخند دانیال هم همینطور. هر وقت می خواد هانیه رو بغل کنه خاله جونم کمکش می کنه که هانیه رو بغل کنه . اما ریحانه خیلی حسودی می کنه . عصبانیفک می کنه فقط آبجی خودشه . نمی ذاره ما هانیه رو بغل کنیم. یا بوسش کنیم. قهرمیاد هانیه رو از بغل ما می کشه بیرون . عصبانیتازه اونقدر لجش می گیره که مامانم ناز هانیه رو بکشه . همش می پره بغل مامانم و می گه خاله خاله منو دوست داری؟

مامانمم همش ناز ریحانه رو می کشه .قهر

تازه خیلی ها آبجی دارن. ولی ما نداریم. ناراحتتازه این جدیدا هم همش من و داداشم باهم دعوامون می شه . دانیال اصلا حرف منو گوش نمی کنه . عصبانیمنم لجم می گیره . مامانم می گه فک کنم چشمتون زدم گفتم خیلی با هم خوبید.

دوستام بعضی هاشون خواهر دارن . خواهرا خیلی مهربون هستن. تازه خیلی هم خوشگل هستن . من خیلی دلم خواهر می خواد. داداشمم همینطور.ناراحت

دیروز که خاله و ریحانه و هانیه مهمون ما بودن من از خاله خواستم هانیه رو بذاره روی پام. ریحانه هم داشت کارتون می دید حواسش نبود. دانیال هم اومد پیشم مواظب هانیه باشه که سرنخوره پایین . خاله هم رفت جارو برقی بکشه . مامانمم تو آشپزخونمون داشت غذا می پخت . بعدش من دیدم اونقدر بزرگ شدم. اصلا هانیه از روی پام نمی افتاد پایین . من پامو تکون می دادم و براش آهویی دارم خوشگله می خوندم. دانیال هم یواشکی ریحانه هی بوسش می کرد. هانیه هم برامون می خندید. بعدش من و دانیال فکر کردیم کاش هانیه خواهر ما بود. افسوسچند روز قبلش به بابا رضا گفته بودم بریم هانیه رو از خاله اینا بخریم . اما بابا بهم گفت هانیه خیلی گرونه و من اونقدر پول ندارم. بهش گفتم من و دانیال همه پولای قلکمون رو بهت می دیم. تازه می تونیم ماشین مامان رو بفروشیم. تازه من می تونم دیگه پول تو جیبی نگیرم . به جاش هانیه رو بخریم برای خودمون. اما مامان گفت خاله و ریحانه و بابای ریحانه هانیه رو نمی فروشن به ما . چون دوسش دارن و دلشون براش تنگ می شه . من هر چی به بابا و مامانم اصرار کردم قبول نکرد. بعدش گفت من نمی تونم دیگه نی نی کوچولو نگه دارم. وقتی می رم سر کار و خسته میام می خوام بخوابم.ناراحت

دیروز به دانیال گفتم ببین من چقدر پاهام بزرگ شده . من می تونم نی نی رو نگه دارم. به دانیال گفتم برو به مامان بگو بیاد پیشمون.

دانیال رفت مامان رو صدا زد. وقتی مامان اومد بهش گفتم:

مامان اینجا رو ببین ! من پاهام اونقدر بزرگ شده می تونم هانیه رو بذارم رو پام و لالایی کنم و نگهش دارم .از خود راضی دیگه می تونم مواظب نی نی ها باشم . مامان تو رو حضرت عباس برامون یه خواهر بیار ...من و دانیال مواظبش هستیم. مامان خواهش می کنم ... مامان تو رو خدا ...ناراحت

بعدشم دانیال گفت :

آله مامان ...تو لو اُدا بلامون نی نی بیال اسمشم بذالیم آلیسا ...از خود راضی

بعدش مامانم ساکت ِ ساکت فقط ما دو تا رو اینجوری متفکرنگاه کرد و بعدش یه کم بازم فکر کرد متفکرو بعدش بدون اینکه جواب ما رو بده برگشت تو آشپزخونه !

فقط خاله اومد پیش ما و ما رو بوسید !

گفتم خاله مامانم قبول کرد ؟

خاله ام  گفت فکر نکنم مامانتون قبول کرده باشه ! آخه ...

به نظر شما دیگه برای اومدن آلیسا چه مشکلی هست ؟ناراحت



 
حس مادرانه
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠  

پسرای قشنگم باور می کنید جرات ندارم سری به وبلاگ قشنگتون بزنم ؟

حس عذاب وجدان بابت ساکت و سوت و کور بودن این وبلاگ هست !

اما عذاب وجدان بیشتر می دونین بابت چیه ؟

بابت اینه که چرا من ؟منی که شاید از عاشق ترین مادرهای این کره خاکی باشم !نمی تونم مثل همه مادرای این دنیای مجازی از این همه شیرینی و کارهای زیبای شما دو تو جوجه کوچولوی خودم بنویسم ؟

عذاب وجدان دارم نه بابت اینکه قلمم قاصر باشه از نوشتن احساساتم !

ناراحتم و عذاب وجدان دارم بابت اینکه دلم و دیده ام و همه احساساتم شما دو تا رو فراموش کرده و انگار بزرگ شدن شما دو تا جوجه کوچولوی من توی این دایره زندگی و خاطرات قشنگتون کمترین و کوچکترین و شاید محوترین نقطه ای باشه که به چشم مامان میاد !

هیچی ندارم بگم جز اینکه منو به خاطر همه چی ببخشید !

خواهش می کنم منو ببخشید!



 
 
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠  

این چند وقتی که ننوشتیم خیلی اتفاقا افتاده . مهمترینش این بود که من دارم می رم مدرسه . خب بالاخره من هم کلاس اولی شدم . روز اولی که رفتم مدرسه چهارشنبه 30 شهریور بود . من و مامانم رفتیم به جشن شکوفه ها . بعدش عمه ام هم اومد . آخه عمه من معلم کلاس اول دبستان بوده و حالا بازنشست شده .

صبح ها که می شه بابا منو می بره خونه مامان جونم . بعد ازاونجا سرویسم میاد دنبالم . ظهر ها هم سرویس باز منو میاره خونه مامان جونم تا بابا و مامان از سر کار بیان .

اولش خیلی مدرسه رو دوست نداشتم . دلم می خواست صبح ها بخوابم . قبلا که می رفتیم مهد کودک یه اتاقی بود به نام اتاق خواب . صبح زود بابا ما رو تحویل می داد به یکی از مربی ها و اونا ما رو می بردن توی اتاق خواب توی تخت خوابمون می خوابوندنمون . اما مدرسه که مثل مهد کودک نیست . نمی شه بگیری بخوابی .

اما یه کم که گذشت مامان از من خواست شب ها زود بخوابم تا صبح ها خوابم نیاد . بعد یه مدت من دیگه عادت کردم که شب زود بخوابم و صبح زود بلند شم .

توی مدرسه دو تا دوست خیلی خوب دارم . یکی ماهان یکی دیگه هم اشکان . هر روز مامانم بهم 500 تومن می ده تا از بوفه مدرسه خوراکی بخرم  . من خیلی خوشم میاد . چون تا حالا خودم پول خرج نکردم و اینطوری احساس می کنم خیلی بزرگ شدم . بعضی روزا برای داداشمم خوراکی می خرم و میارم خونه .

چند روز قبل مامانم اومد مدرسه و فهمید که می تونه منو کلاس آموزش خصوصی شنا ثبت نام کنه . اسم منو نوشت و جمعه من برای اولین بار رفتم . البته این جایزه منه برای اینکه همش نشینم پای کامپیوترو به درس هام هم برسم .

دانیال هم مهد کودکش رو عوض کرده . توی مهد جدید می ره کلاس ژیمناستیک و کلاس زبان می ره . من و دانیال هنوز هم خیلی با هم خوبیم و تا‌آخر عمرمون میخواهیم همینطوری دوست و رفیق هم بمونیم .

راستی دو سه شب پیش مامان و خاله سارا من و دانیال رو بردند یه جنگ شادی که هم کلی برنامه های بامزه داشت و هم تاتر . خییل شب خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت .

دوشنبه این هفته هم تولد دعوتیم . تولد نوه عمه ام و از حالا من و دانی قول دادیم بچه های خوبی باشیم تا مامان و بابا ما رو ببرن .  



 
بعد این همه وقت با یه عالمه عکس اومدیم
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠  

خب من به عنوان مامان جوجه کوچولوها بهتره لالمونی بگیرم . هیچی نگم بهتره . چون معذرت خواهی هم بابت این همه تاخیر کمه و دردی رو دوا نمی کنه ! فک کن تو این مدت تولد یاسین جینگولک هم باعث نشد این وب درمانده آپ بشه و این مامان تنبل بازم باید شرمنده جوجه هاش باشه . تولد یاسین اگر چه یه تولد کوچولوی خودمونی بود که خونه مامان جون برگزار شد اما حداقل می تونست مامی جوجه ها بیاد و یه تبریک بنویسه توی وبشون.

تابستون یاسین و دانیال مهد کودک نرفتن. یعنی بهتره بگم فقط تیرماه رو رفتند و مرداد و شهریور هر روز صبح می رفتند خونه مامان جونشون. تمام تابستون اینطوری گذشت و جوجه کوچولوها هیچ تفریحی جز بازی با دوستاشون توی کوچه و بازی های کامپیوتری نداشتند .

دندونای جوجه کوچولوها رو هم توی تابستون ترمیم کردیم . یاسین عزیزم مثل یه مرد هر دوشنبه می رفت دندون پزشکی و یکی یکی دندوناشو ترمیم می کرد و هر دفعه هم یه جایزه از دندون پزشک مهربونش می گرفت . اما دانی قلمبه که عاشق خوراکی های شیرین و خوشمزه است هر کاری کردیم راضی نشد اینطوری دندوناشو ترمیم کنه . اینه که یه روز بردیمش بیمارستان و بستری شد و بیهوش شد و یهویی همه دندوناشو درست کردیم . طفلکی قبل از اینکه بره تو اتاق عمل خوشحال و سرحال بود و بعدش که اومد بیرون گریان و غمگین . تازه فک کن تو اون لحظه ای که داشت از درد گریه می کرد خانم دکتر بهش می گه دانیال دیگه شکلات نخوریا ! برگشته می گه فقط دو تا می خولم خنده

این عکسش مال قبل از بیهوشیه.

بالاخره آخرای تابستون من و بچه ها یه مسافرت کوچولو هم رفتیم . البته بدون بابا رضا . چون پدربزرگ بچه ها فوت کرده (بابای بابا رضا ) بابایی نتونست باهامون بیاد .

برای رفتن من و یاسین و دانیال و مامان جونشون با قطار رفتیم . کجا ؟ رفتیم شهر یزد خونه عموی من .

اینم چند تا عکس از داخل قطار

این عکس بالایی مربوط به وقتی میشه که من طفلکی رو تخت اولی دراز کشیده بودم و این دو تاوروجک اینطوری نمی ذاشتن من یه دقیقه بگیرم بخوابم.

تو شهر یزد با یکی از دوستای وبلاگی قرار گذاشتیم . مامان امیر ارسلان عزیزم . پریسا جون لطف کرد و اومد دم خونه عمو دنبال ما . اولش رفتیم یه شهر بازی که خب بیشتر بازی هاش تعطیل بود . بعدش رفتیم مجموعه بازی مجتمع ستاره . امیر ارسلان و یاسین و دانیال خیلی زود با هم خو گرفتند . اینم چند تا عکس دیگه .

بعد از سرزمین بازی من و پریسا بچه ها رو بردیم رستوران توت فرنگی یزد .

اون شب در کنار پریسا و امیرارسلان خیلی بهمون خوش گذشت .

بعد از سه روز من و یاسین و دانیال با اتوبوس برگشتیم اصفهان . چون مامان جون اینا هنوز می خواستند بمونند و ما مرخصی نداشتیم .

موقعی که برگشتیم بابا رضا توی ترمینال اومده بود دنبال ما و جوجه ها از دیدن پدرشون غرق خوشحالی شدند .

تابستون هم داره تموم می شه و پاییز امسال برای یاسین جینگولک پاییز خاصی خواهد بود . چرا که پسر کوچولومون قراره بره مدرسه . به خاطر مدرسه یاسین خونمون رو داریم عوض می کنیم و دانیال هم امسال می ره پیش پرستار سابقش تا یه استراحتی بکنه از مهد رفتن و سال دیگه بره پیش دبستانی .

کی باورش می شه جوجه کوچولوهای دوست داشتنی من اینقدر بزرگ شده باشند ؟



 
تشکر می کنیم
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠  

خاله های مهربون ممنویم از اینکه توی جشن تولد مجازی ما شرکت کردید و از همه پیام های تبریکتون هم بی نهایت تشکر می کنیم .

روز جمعه یه جشن خیلی کوچولو به اتفاق مامان جون و بابا جون و خاله های دانی و شوهر خاله اش توی خونه گرفتیم . یه کیک کوچولو براش خریدیم .و جشن خیلی مختصری توی خونه برگزار شد و عصرش هم آش رشته پختیم و با عمه های دانی و بچه هاشون رفتیم باغ و دور هم جشن گرفتیم . بازم تشکر می کنم . اینم دو سه تا عکس.

1

2

3

4

5