سلام . من دانیال هستم. تا حالا مامانم از زبون من برای شما چیزی ننوشته ! همش میاد و از زبون یاسین می نویسه . فک میکنه هیچ کس حرفای من متوجه نمی شه ! ببینم من ترکی حرف می زنم ؟ تازه ترکی هم که حرف بزنم بازم دوستای ترک زبان هستن که می تونن برا شما ترجمه کنن . الان هم من حرفامو زدم و مامان ترجمه کرد و داره برای شما تایپ می کنه .
قبل از هر چیز از خاله صغری و عمه کبری و عمو اصغر و دایی اکبر تشکر میکنم که منو به دامادی خودشون قبول میکنن . بذار این داداشم بمونه ور دل مامانم و من برا خودم شا دوماد بشم و زن بگیرم و بچه دار بشم . بعدش مامانم مجبور بشه برای اینکه دلش برای من تنگ می شه هی بار و بندیلش رو جمع کنه و بیاد خونه ما مهمونی و بعدش هوس کنه داداشم رو هم زن بده . هر چی باشه مهمونی رفتن بهتر از مهمونی دادنه !
وای دیشب یه اتفاقی تو خونه ما افتاد . اگر براتون بگم . می دونین چی شد ؟ دیشب من و یاسین و بابام رفتیم استخر محل کار بابایی . اونقدر خوشحالی کردیم. اونقدر ذوق داشتیم . آخه بابام خیلی سرش شلوغه . اصلا نمی رسه ما رو پارک ببره و ببره بگردونه . همش یا با بابا علی می ریم یا با مامانم . اما بیرون رفتن با بابای خودم خیلی کیفش بیشتره . من دیشب اونقدر بوسش کردم که بابا یه کم عصبانی شد گفت خب باشه دانیال بسه دیگه . فهمیدم که خیلی ممنونی ازم !
توی استخر هم داداشم رفت با بابایی قسمت عمیق . آخه داداشم جمعه ها می ره کلاس شنا . خیلی شناگر ماهری شده . اما من تو همون استخر بچه ها موندم و کلی آب بازی کردم. یه عالمه هم خوراکی خوردیم. خیلی بهمون خوش گذشت .
تو راه برگشت همش از بابام تشکر می کردیم . گفتیم بابایی ما قول میدیم همیشه پسر خوبی باشیم شما هم ما رو همش ببر استخر و پارک . راستی استخر محل کار بابا خیلی استخر خوبی هست . برای دوستای اصفهانی می گم که آدرسش رو بلد باشن و برن . اسمش هست استخر پرواز . ته مرداویجه . همه هم می تونن بیان . روی دیوارهاش پر از عکس هلی کوپتر و هواپیماست . من که دیشب همش داشتم عکس ها رو نگاه می کردم .
بعدش که اومدیم خونه بابایی رفت گاز بزنه . ما هم برای مامانمون همه اینها رو تعریف کردیم. بعدشم مامان بهمون شام داد و رفتیم خوابیدیم.تازه قبلش هم بابایی برامون پیتزا کوچولو خریده بود و من بازم گشنه ام بود و بازم شام خواستم.
راستی من یه کتاب داستان خیلی بزرگ دارم . درباره یه بچه غوله اسمش غوغولی هست . این غوغولی خیلی پسر بدی بوده . همش میاد منو گول می زنه و تو گوشم می گه که پسر شیطونی باشم. فک کن من بچه که بودم اونقدر آروم بودم و اونقدر مامانم رو کم اذیت کردم که حسابی عذاب وجدان گرفتم که نکنه دینم رو از این بابت به مامانی ادا نکرده باشم . برا همین الان دارم سعی می کنم با زبون درازی و چش سفیدی و تنبلی و گاهی لجبازی جبران بچگی هام رو بکنم.
چیه ؟
تعجب نداره که ! خودمو می گم !
صبح ها که از خواب پا می شم تا یه سری بهانه نگیرم و نق نزنم و اعصاب مامانم رو به هم نریزم روزم رو شروع نمی کنم. ظهر ها هم که می رسم خونه بازم همین برنامه ها رو اجرا می کنم برای مامان و بابام . جدیدا خیلی هم با برادرم لجبازی می کنم !
دیروز صبح هم اونقدر مامانم رو ناراحت کردم که مامان تو ماشین از دستم گریه کرد و بعد پیاده شد و به بابا گفت من باید وایسم و با مدیر مهد کودک صحبت کنم.
می دونین مدیر مهد کودک چی گفت ؟
هیچی!
گفت اقتضای سن منه !
یعنی من الان توی یه سنی هستم که باید این کارها رو بکنم. می فهمین چی می گم ؟ باید !
یعنی از حالا به بعد باید همه سعی خودم رو بکنم که بهتر از قبل این دوران سنی رو بگذرونم !
مامانم آی لجش گرفت از صحبت های خانم مدیر. بخصوص وقتی شنید من توی مهد خیلی خیلی پسر خوبی هستم . اما خانم مدیر هم یه سری راهکارها به مامانم یاد داد !
خلاصه دیروز ظهر تا حالا خیلی پسر خوبی بودم و حس می کنم غوغولی نتونسته گولم بزنه . کاش زودتر این دوران سنی بگذره . راستش خودمم اون موقع ها رو که غوغولی رو شکست می دادم بیشتر دوست دارم.
اما با همه اینها مامانم عاشق منه . همه منو خیلی دوست دارن . همش خاله هام و عمه هام و همه فک و فامیل با من کل کل می کنن تا من براشون حرف بزنم. اون روز دختر عمه ام بهم می گفت دانیال تا آخر عمرم عاشقت خواهم موند به شرطی که همیشه همینطوری قلمبه و سفید و نرم بمونی . تازه همینطوری هم حرف بزنی و همینطوری هم زبون دراز باشی !
خب به نظر شما من دیگه می تونم رو حرف دختر عمه ام حرفی بزنم ؟