اینجا خونه مجازی دو تا برادر شیطون به نامهای مستعار بولک (یاسین ) و لولک (دانیال)است.بولک متولد 30 تیر 84 و لولک متولد 3 اردیبهشت 86 . منم مامی اونا.!
پروفایل من : مامی اونا
| ساعت ٧:٢٧ ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸ |
|
سلام بچه ها و مامانا و بابا ها و دوستان مامانی . من دوباره اومدم خودم براتون بنویسم . راستش ایندفعه م یخوام درباره یک مسافرتی که با مامان و بابام رفتم بگم . من و مامان و بابا هفته قبل با هم رفتیم مشهد . دانیال رو هم نبردیم . آخه مامان می گفت هوا سرده و نمی تونه مواظب دو تا نی نی کوچولو باشه . نه بابا . نگران نباشین . دانیال عین خیالش هم نبود . آخه بابا جونمو (بابای مامانمو ) خیلی دوست داره . دلش می خواد همش کنار اون باشه . تازه تو اون چند روز که ما رفته بودیم مشهد دانیال با مامان جون و باباجونمو و خاله هام رفته بوده شیراز . اونجا هم خیلی بهش خوش گذشته کنار فامیلامون . اما من زودی دلم برای داداشم تنگ شد . با اینکه خیلی از دیدن قطار خوشحال شدم اما همش به مامانم می گفتم مامان بریم دانی رو هم بیاریم . من داداشمو می خوام . خب چه کار کنم ؟ من مثل مامانم خیلی احساساتی هستم . اما وقتی وارد قطار شدیم همه چی یادم رفت . توی قطار اولش برامون یه فیلم کارتونی گذاشتن . می خواستن نی نی ها زود لالا کنن . من هم عاشق کارتون هستم . دراز کشیدم روی تخت و نمی دونم چی شد که یهویی خوابم برد
اما آخر شب گشنم شده بود و بیدار شدم و مامانم بهم شام داد و تازه اون موقع شاد و شنگول شروع کردم به پیاده روی در سالنهای قطار . مامانم هم چون اون موقع خوابش می اومد عصبانی شد و منو به زور توی کوپه نگه داشت و بازم به زور منو خوابوند . اما فردا صبحش دیگه تونستم به راحتی توی قطار بازی کنم و یه عالمه دوستای جدید پیدا کردم . توی راهرو با تفنگم پلیس بازی می کردیم و حتی آقای مهماندار رو هم کشتیم . وقتی رسیدیم مشهد و رفتیم توی هتلمون همون دم هتل من چشمم به یه مغازه اسباب بازی فروشی افتاد . به مامانم گفتم برام یدونه ماشین بخره . اما مامانم گفت نمی خره . گفت اگر ببینه پسر خوبی هستم می خره . من یک کم گریه کردم اما مامانم اصلا محل نذاشت . بعدش دیدم انگار فاییده ای نداره . تصمیم گرفتم پسر خوبی باشم . وسایلمونو گذاشتیم توی آسانسور و رفتیم تو اتاق . بعد من دست به سینه نشستم و گفتم ببین مامان پسر خوبی شدم . حالا برو بخر . اما بازم نخرید . تا فردا صبحش نخرید ولی بالاخره فردا صبحش که از خواب بیدار شدم دیدم یه ماشین خوشگل کنار بالشمه . مامانم گفت فرشته ها برام خریدن . آخه خیلی پسر خوبی بودم . توی هتل دو تا آسانسوربود که من عاشقش بودم . مرتب می رفتم سوارش می شدم و اسانسور بازی می کردم . توی حرم هم پله برقی بود که من خیلی دوست داشتم . مامانم می گه وقتی نی نی بوده از پله برقی می ترسیده اما من خیلی دوست داشتم و خیلی هم خوب بلد بودم سوار شم . یه بار که با مامان و بابام رفتیم خرید مامانم اینا منو گذاشتن کنار یه پله برقی و خودشون می رفتن تو مغازه ها خرید . من هی می رفتم بالا بعد با اون یکیش می اومدم پایین . اصلا هم خسته نمی شدم . توی حرم هم تا می تونستم بازی می کردم . ببینین چقدر دوست پیدا کرده بودم اونجا .
گاهی هم قرآن می خوندم اما زود خسته می شدم .
اونجا مامانم یه عالمه اسباب بازی و لباس برای من و دانیال خرید . چون اصلا اذیتش نکردم و مریض هم نشدم . وقتی رسیدیم خونه مامان جونم دانیال رو که دیدم خیلی خوشحال شدم . هی بوس بوسیش می کردم و کادوهاشم بهش دادم . اما وقتی شب اومدیم خونمون و مامانم گفت باید زود بخوابی که صبح دوباره بری مهد بازم ناراحت شدم . آخه من تازگی ها مهد کودکو دوست ندارم . قبلا دوست داشتم . خودم تنهایی با سرویس می رفتم مهد . اما چند وقته مهد کودک رو دوست ندارم . صبح ها یه عالمه گریه می کنم و می رم . اما وقتی می رم اونجا دیگه ناراحت نیستم . فقط صبح ها موقع رفتن . ببنین از بس گریه کردم چشمام چطوری شده .به جاش داداشم همیشه داره می خنده .
اما دیروز مامانم منو برد تو اتاقم عکسایی که از کوچولویی هام تو مهد گرفته بودم و چسبونده بودم به دیوار بهم نشون داد و بهم گفت که وقتی نی نی بودم می رفتم مهد . منم دیگه خجالت کشیدم و گریه نکردم . امروز هم تو مهدمون جشنه و مامانم به من و دانیال لباس خوشگل پوشید و با هم رفتیم مهد . قراره ازمون عکس هم بگیرن که بعدا می ذارم. راستی یادتونه تو تولد دانیال ، دانیال از همون اول خوابش برد ؟ چند روز قبل مامانم توی گوشی خالم از وقتی دانیال هنوز نخوابیده بود دو تا عکس پیدا کرد که براتون می ذارم ببینین .
*********************************** قهر نوشت : واقعا که ! مامانم میاد می گه سین ، همتون داد می زنین علیک سین . اونوخ من این همه از خودم پست و عکس گذاشتم همتون پا می شین از وبلاگ مامانم میاین اینجا و عکسای من و داداشمو می بینین و سفرناممو می خونین و بعدم سرتو می ندازین پایین و می رین . منم دیگه براتون نمی نویسم. |
| ساعت ۸:۱٧ ق.ظ روز سهشنبه ۳ آذر ۱۳۸۸ |
|
خب سلام دوستان . اینکه داره براتون می نویسه منم .همون یاسین جینگولک . آخه ما هر چی نشستیم منتظر که مامانمون بیاد یک کلمه در مورد ما بنویسه دیدیم نه بابا . این مامان ما انگار اصلا حال و حوصله نوشتن نداره . البته داره ها . بلده فقط درمورد خودش بنویسه . انگار نه انگار که از اولش قرار بود فقط برای ما بنویسه . یهویی جو گیر شد و فکرکرد حرفای خودشم بنویسه . این شد که ما رو یادش رفت . در ضمن می بینم که مسائلی مربوط به ما رو هم میاره لابلای نوشته های خودش . یعنی به نظر شما این کار درستیه که بدون اجازه ما این کارو می کنه ؟ اونم وقتی که خودمون وبلاگ داریم ؟ اونم وقتی که هفته هاست یه سر به وبلاگ جوجوهاش نزده ؟ خلاصه من و دانیال تصمیم گرفتیم خودمون بیایم سراغ وبلاگمون . خب از کجا بگم ؟ بذار از اولش بگم . از اینکه دانیال از اول مهر دیگه نرفته خونه خانم ه . (پرستارش) . اونم میاد پیشس من مهد بزرگه . اسم مهدمون مهد متینه . اما از بس بزرگه من بهش می گم مهد بزرگه . خب وقتی دانی اومد پیش من خیلی خوشحال شدم . اما خب کارای من زیاد شده اونجا . مثلا وقتی دانی جیش داره منم حتما باید برم کنارش تا اجازه بده خاله ببردش دستشویی . یا ساعتایی که زنگ تفریح دانی اینا می شه اون همش میاد پشت در کلاس ما و در می زنه و هی میگه داداس هاسی . داداس هاسی . منم حواسم پرت می شه و نمی تونم خوب درسامو و شعرامو یاد بگیرم . خالمون هم گاه یدلش برا دانی می سوزه اجازه می ده من برم بیرون پیش داداشم .موقع غذا خوردن هم همش دانیال می خواد هم غذای خودشو بخوره هم مال منو . به خاطر همین از وقتی دانیال اومده پیش من مامانم خوشحاله فکر میکنه من همه غذامو میخورم . نمی دونه نصفه باقیمونده غذامو که هر روز بر میگردوندم خونه دانی زحمتشو می کشه . تازه خوراکی های دیگمم می خوره . میوه هامو . یا وقتی تو مهد بهمون تغذیه می دن . خانم مدیرمون هم اونو می بینه و همش فقط بهش می خنده . منم خوشحال می شم . چون دیگه هیچکی نیست که منو دعوا کنه بگه یاسین چرا اینو نمی خوری ؟ صبح ها بابایی ما رو می بره مهد کودک و ما دیگه از شر سرویس راحت شدیم . اون موقع ها که دانی نمی اومد مهد من صبح ها با سرویس می رفتم . همش به مامانم می گفتم من سرویسو دوست ندارم . چون اونجا له می شم . نمی تونم بخوابم . اما حالا صبح ها من و داداشم خوابیم و بابایی ما رو می ذاره تو ماشین و بعدش می بردمون مهد کودک و می ذاردمون توی تختامون . خبر دیگه اینکه من خیلی بزرگ شدم . خیلی هم پسر خوبی شدم . هر جا می رم بلند سلام میکنم .مامانم می گه یاسین اخلاقاش خیلی شبیه خودمه و دانیال خیلی شبیه بابامه . بابام بهش می گه علی بی غم . می گم یعنی چی ؟ می گه خب علی بی غمه دیگه . من همش چسبیدم به مامانم . بس که مامانمو دوست دارم . مامانم هم منو خیلی دوست داره . دانیال هم همش چسبیده به یخچال . بس که یخچالمونو دوست داره . فکر کنم یخچالمون هم دانیالو بیشتر از من دوست داره . چون هر وقت من می رم آب بگیرم می ریزه رو دستم . اما دانیال که می ره اینطوری نمی شه . من داداشم و بابامم خیلی دوست دارم . همیشه با داداشم مهربونم . اما خب گاهی هم با هم دعوامون می شه . مثلا سر اسباب بازی . یا وقتی من م یخوام نقاشی بکشم . اون همش می خواد دفتر منو بگیره . راستی بذار یه چیزی هم بگم . دانیال چند روز پیش رفت رو در دستشوییمون خط خطی کرد . دیوارای اتاقمون رو هم همینطور. مامانم هم حسابی عصبانی شد و دعواش کرد . یه چند وقت قبل هم مامانم حسابی منو دعوا کرد . یعنی هم منو و هم داداشم رو . یه روز عصر بود که مامانم رفته بود خوابیده بود. من و داداشم هم گشنمون بود خب . رفتیم سراغ یخچال یهویی دیدیم یه ظرف بزگ پر از ذرت اون کنار یخچال گذاشته . تو یخچالمون هم یه کاسه ماکاارونی بود . من به داداشم گفتم بیا اش درست کنیم مامان بیدار شد شام داشته باشیم . ماکارونی ها ریختم داخل قابلمه . بعدش از تو یخچال سبزی و هویج هم ریختم . یدونه هم سیب زمینی انداختم .بعدش دانیال رفت از داخل کابینت یدونه ملاقه پیدا کرد و اون هی همش می زد . فکر کنم خیلی آشمون خوشمزه شده بود . اما نمی دونم چی شد که مامان اومد پشت سرمون و جیغ زد و داد زد و زد تو سرش و بعدم نشست کف اشپزخونه گریه کرد . بعدشم ما هم از ترس گریمون گرفت . تا اینکه بابامون اومد و مامانم هم باهامون قهر کرد و رفت تو اتاقش . بعد بابامون اومد پیشمون وبهمون گفت که خیلی کار بدی کردیم . بعدم ما هی خجالت کشیدیم و هی گفتیم مامان بیا ببخشید . اما مامانم نمی اومد . بعد ما ناراحت شده بودیم و می خواستیم شروع کنیم به گریه کردن که بابایی ازمون عکس گرفت برد نشون مامانمون داد . بعد مامانمون دلش برامون سوخت اومد بیرون و باهامون دوست شد .مامانمون اینجا در موردش نوشته و عکساشم گذاشته. من نمیدونم چرا وقتی چیزی می شه همش به من می گن یاسین تو بزرگی . تو باید مواظب باشی . خب من خودمم هنوز نی نی ام . هنوز کوچولو ام خب . راستی چند وقت قبل هم با مامان و بابام رفتیم یه جایی کهخیلی قشنگ بود . پر از انار بود . یه اتاقی هم داشت که ما رفتیم اونجا ناهار خوردیم . عکسای بیشترشو مامانمون بازم اینجا گذاشته . دو سه روزی بود که من دندونم درد می کرد . پارسال هم دندونم درد میکرد . دندونای من و داداشم خیلی خیلی کرم خورده . آخه نی نی که بودیم مامانم نمی دونسته و شبا بهمون با شیشه شیر و شکر داده . تازه فکر کن دانیال که الان دو سال و نیمه هست سه تا از دندونای جلوشوکشیده . من پارسال که رفتم دندونپزشکی اصلا نترسیدم و اصلا هم گریه نکردم . اما اینبار خیلی ترسیدم . خیلی گریه کردم . یه بار رفتیم یه جایی یه خانم دکتری آمپول هم زد تو دندونم و من نذاشتم بقیه کارا رو بکنه . فرداش دیگه مامانم منو برد یه جای دیگه و با اینکه خیلی گریه کردم اما خانم دکتره آمپولشو زد . اما بعد اینکه آمپولو زد دیگه پسر خوبی شدم و اجازه دادم خانم دکتر دندونمو درست کنه برام . بعدشم مامانم برام جایزه یه دونه تیرو کمون و شمشیر جومونگ خرید . مامانم می گه من خیلی احساساتی و حساس و مهربونم . اما از اون طرف هم عاشق کارای پسرونه بخصوص از نوع جنگیش هستم . مثل شمشیر بازی و تفنگ بازی . خب ایندفعه دیگه خسته شدم . از دست مامانم هم عصبانی هستم . چون این همه براتون حرف زدم اما همه حرفامو دوستای مامانی از قبل تو وبلاگ مامانی شنیده بودن . این یعنی مامانم حق کپی رایت رو رعایت نکرده .تازه بدتر . کپی هم نکرده . رفته قبل از انتشار اخبار مربوط به ما تو وبلاگ خودمون ، تو وبلاگ خودش نوشته .شما اسم این کارو چی می ذارین ؟ اصلا تقصیر شماهاشت که این همه مامان منو لوسی کردین که حواسش به اینجا نیست . ببخشین حرف بی ادبی زدم .مامانم می گه لوس هم حرف زشتیه . می گه وقتی عصبانی می شی و دلت می خواد حرف بد بزنی فقط اجازه داری بگی غد ! |
| ساعت ۱٠:۱۱ ق.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸ |
|
اینجا وبلاگ جوجه هامه و قرار نیست یه مامان بیاد و از دلتنگیهاش بنویسه . اما دلم گرفته به خاطر جوجه هام و دلم می خواد اونا وقتی بزرگ شدن بخونن این نوشته ها رو . ١- امروز دومین روزیه که دانیال رو فرستادم مهد کودک . دانیال که هر روز صبح می رفت منزل پرستار مهربونی که از چهارماهگی مواظبش بود بالاخره مثل برادرش راهی مهد کودک شد . یادمه همون روزهایی که یاسین هم برای اولین بار می رفت مهد کود خیلی بی تابی می کرد ومنم همپای او ناراحت بودم اما اینبار بیشتر دلم غصه داره . دانیال پرستارش رو اندازه من و شاید هم بیشتر از من دوست داشت . الان می دونم که خیلی سختشه بخصوص که پرسنل مهد کودکشون هم زیادی احساسات به خرج نمی دن و از همه بدتر اینکه دانیال هنوز نمی تونه صحبت کنه و فقط تعداد کلمات محدودی رو می گه . دانیالی که اون همه خوش اشتها بود دیروز وقتی برگشت دیدم ظرف غذاش نصفه هم نشده . همه دیروز بعد از ظهر بداخلاقی می کرد و امروز هم باز با گریه رفت مهد کودک . می دونم که همه اینها می گذره و قرار نیست بچه هامون توی پر قو بزرگ بشن . اما خب من مادرم . طاقت یک لحظه ناراحتی بچمو ندارم . ٢- از دست خودم ناراحتم . واقعا به اندازه کافی به بچه هام نمی رسم . ظهر ها که می رسم خونه خسته تر از این حرفام که بتونم حسابی باهاشون بازی و همراهی کنم . نه وقت می کنم چیزی بهشون یاد بدم . نه وقت می کنم ببرمشون پارک . نه وقت می کنم حتی باهاشون بازی کنم یا براشون کتاب بخونم . فقط وقت دارم کارای خونه رو انجام بدم و براشون غذا بپزم و وسایل فرداشون رو آماده کنم و البته دعواشون کنم و سرشون داد بزنم و گاهی خیلی که هنر کنمبگیرمشون تو بغلم و نوازششون کنم . دارم فکر می کنم تو این دوره زمونه درست نیست یک مادر اینطوری باشه . دلم برای یاسین و دانیال می سوزه . 3- حتی خجالت می کشم از اینکه اینقدر تو نوشتن خاطراتشون تنبلم . اصلا انگار حرفم نمیاد . یادم میاد اون روزا چقدر قشنگ براشون توی وبلاگ قبلیشون (پسرای من : یاسین و دانیال ) می نوشتم اما مثلا همین حالا بعد تقریبا یک ماه و نیم دارم وبلاگشون رو آپ می کنم . با خودم فکر می کنم حالا که خدا این لطف رو به من کرده که زنده باشم بالای سر یاسین و دانیال و باز هم حالا که خدا به من این لطف رو کرده که بچه هام صحیح و سلامت توی آشیونه کوچیکمون جیک جیک می کنن چرا باید فقط به فکر اب و دونه شون باشم ؟ دارم فکر می کنم خیلی ها هستن که خداوند فرصت مادری کردن رو ازشون می گیره . چرا از این فرصتی که خدا در اختیارم گذاشته استفاده نکنم ؟
|
| ساعت ۱:٤۸ ب.ظ روز سهشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ |
|
- دانیال جونم بیا تو بغلم برات قصه بگم دو تایی لالا کنیم . - ایشه (باشه )
*************************** - بچه ها نمی خواین برین سرسره بازی ؟ نمی خواین بیاین هندونه بخورین ؟ خسته نشدین این همه وایسادین اینا رو نگا کردین؟ - نه مامان . ما تو کلاسیم . داریم دلس می خونیم.
************************* من باهات قهرم . چرا قطارمو خراب کردی؟ (قیافه اون یکی رو یه نگا بندازین ****************************** داداش بیا ازت عکس بگیرم.
|
| ساعت ۱۱:٠٠ ق.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸ |
|
اینا همون جوجوهای من هستنا ! باورتون می شه ؟
|
| ساعت ٩:٢٦ ق.ظ روز سهشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸ |
|
سلام . امروز 30 تیر ماه 1388 . من مامان یک پسرکوچولوی شیطون و بلای 4 ساله هستم . البته 3 ساعت دیگه می تونم بگم یک پسر کوچولوی دقیقا 4 ساله . پسرک کوچولوی مامان که همون طوری ریزه میزه مونده و کم کم برادرش داره اندازه او می شه .
پسرکی که عشق تیرو کمون و تفنگ و هیولا و دراکولا و دزد و شیر وحشی و فیلمای هیجانیه ! پسرکی که علی رغم علاقمندی هاش اونقدر مهربون و رقیق القلبه که گاهی فکر میکنم می بایست دختر می شد . پسرکی که حرفهای قلمبه می زنه و با وجود 4 ساله بودن خیلی از اوقات مواظب و راهنمای برادر کوچولوشه . پسرکی که در اوج کوچولویی اتفاقات زیادی براش افتاد و کم کم با همه اونها کنار اومد . عسلک مامان تولدت مبارک
دیشب به مناسبت تعطیلی عید مبعث برای یاسین جشن تولد کوچولویی ترتیب دادیم . مهمونامون پدر بزرگ و مادربزرگهاش و سه تا از دوستاش بودند . شقایق و شایان و گلی کوچولو . عکسای تولدش رو براتون می گذارم . امیدوارم که خوشتون بیاد .
شقایق و شایان و یاسین
گلی ، یاسین ، دانیال و شقایق
اینم یک عکس تکی از دوست دختر پسرکمون
و در نهایت پسرکمون با تیر و کمان محبوبش
********************************************
یک توضیح در مورد شلوارک یاسین بدم . راستش این شلوارکو که اندازه اش برای بچه های تقریبا ٨ ساله است یک روز اقا توی مغازه ای دیدن . عاشقش شدن و با اصرار من براش خریدم . چون کوچیکترش رو نداشت مجبور شدم همینو بخرم . دمشو چیدم . دو سانت هم تو گذاشتم . اما هنوزم از شلوار معمولی دو سانتی کوتاه تره . به درد توی خونه هم می خوره . اما این بچه عاشق این شلوارکه . دیروز با اینکه کثیف بود شستمش و با اتو خشکش کردم تا پسرکم شدیدا احساس خوش تیپی کنه . |
| ساعت ۸:٠٠ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸ |
|
یادش به خیر . تابستونا که من هم مثل بولک و لولک نی نی بودم عشق کوچه و پارک و دوچرخه سواری تو وجودم بود . ظهرهای گرم تابستون مامانم سعی می کرد به زور منو بخوابونه و من گوش نمی کردم و تا مامان چشماشو می بست من می پریدم تو کوچه و می رفتم سراغ دوچرخه سواری . حکایت این روزهای من و یاسین و دانیال شده حکایت بچگی های خودم . ظهر ها بعد از ساعت 3 یاسین مرتب زیر گوش من زمزمه می کنه که مامان برم کوچه ؟ و من مرتب می گم نه ! هنوز خورشید تو اسمونه . می گه مامان من می رم تو سایه بازی می کنم . می گم نه . هوا گرمه .می گه مامان من گرمم نمی شه . مامان این آخریشه (تکیه کلام همیشگیش) مامان اجازه بده برم . می گم نه ! باید صبر کنی . گریه می کنه . التماس می کنه . داد می زنه . مهربون می شه . خیلی اوقات هم تسلیم می شم و نهایتش تا ساعت 5 می تونم تو خونه نگهش دارم . اون موش موشک قلمبه هم صداش در نمیاد و همینکه در حیاط باز شد موتور قراضه اش رو بر می داره و دو تایی می پرن تو کوچه . خدا رو شکر بچه های کوچه هم بچه های خوبی هستن . همبازی های یاسین و دانیال یک خواهر و برادر دوقلوی یازده ساله به نامهای شقایق و شایان و یک دختر کوچولوی 5 ساله به نام گلی هستن . تو کوچه هم ماشین کم میاد و کلا خطرناک نیست و از این بابت مشکلی نیست .یک پیرمرد بازنشسته هم همسایمونه که 24 ساعت دم خونشون روی یک نیمکت چوبی نشسته و بچه ها رو مواظبت می کنه . شبا تقریبا به زور میارمشون تو خونه . تازه وقتی هم میان تو خونه اگر صدای یکی از دوستاشون بیاد دو تایی نیم خیز می شن و یک نگاهی به من می کنن که یعنی بذارم دوباره برن و من بدون کوچکترین صحبتی یک اخم می کنم و اونا می شینن سر جاشون . یاسین همچنان عاشق هیجان و جنگ و پلیس و دراکولا و هیولاست . دارم قصه می گم براش . گوش کنین. - یکی بود یکی نبود . یک شیر مهربونی بود - نه مامان یه شیر بزرگ وحشی بود .... - یکی بود یکی نبود . یک پسر کوچولوی خوشگلی بود که دلش می خواست باغبون بشه - نه مامان دلش می خواست پلیس بشه ... چند روز قبل بردمشون تاتر حسن کچل تو کانون پرورش فکری کودکان . قصه یک پسری بود که تنبل بود و هر جا می رفت سر کار یک خرابکاری می کرد و بیرونش می کردن . یک جایی که رفت سر کار خوابش برد و یک دزدی اومدو پولها رو برد . چشمتون روز بد نبینه .اولش که دزده رو دید از خوشحالی و هیجان م یخواست خودشو تیکه تیکه کنه . هی نگاه دانی و من می کرد و می گفت وای مامان دزده . وای مامان دزده . دانی کوچولوی قلمبه ترسوی منم کلشو کرده بود تو سینه من و دزدکی نگا می کرد.بعدشم که دزده رفت دیگه منو کچل کرد از بس پرسید مامان پس دزده کوش؟ پس دزده کجا رفت ؟ بگو دزده بیاد . من دزده رو می خوام . مامان بریم نمایش دزده . حتی یه جاش حسن کچل بین بچه ها بود و آواز می خوند که رفت آویزونش شد و گفت حسن کچل ! حسن کچل به دزده بگو بیاد . انگار که کل نمایش رو باید اختصاص می دادن به دزده . بر عکس دانیال . همچین لطیف . همچین حساس . بچم با اون ظاهرش اونقدر ترسوهه که نگو . تو همون تاتر از عروسک های کوچولویی که موقع آواز خوندن از دکورهای کنار سالن بیرون می اومدن و شعر می خوندن می ترسید . روابط این دو تا عالیه . اونقدر همدیگر رو دوست دارن که حد و حساب نداره . دانیال همچین به یاسین می گه داداش که قند تو دلم آب می شه . یاسین همچین هوای دانیال رو داره و مواظبه کسی اذیتش نکنه که باید بیاین ببینین . اما در عین حال نسبت به هم حسادت هم می کنن . بخصوص تو رابطه من و باباشون نسبت به برادرشون . یعنی اگر من یک ماچ به یکیشون کردم حتما بایداون یکی رو هم ببوسم . چند روز دیگه تولد یاسینه . باورم نمی شه که پسرکم داره 4 ساله می شه . یعنی این پسر کوچولوی لاغر مردنی چشم سیاه من که اومدم و خبر راه رفتنش رو براتون نوشتم داره وارد 5 سالگی می شه ؟
پ ن : می خواستم براتون عکس بذارم اما گفتم بهتره بذارم چند روز دیگه که تولد یاسینه با یک عالمه عکس خدمتتون برسم . فعلا خدا نگهدار و معذرت بابت این همه تاخیر در نوشتن. |
| ساعت ٩:٥٢ ق.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸ |
|
چند وقتیه که دارم سعی می کنم کمی با جذبه تر باشم . منظورم نسبت به یاسین و دانیاله . راستش خودتون می تونین تصور کنین یک پسر بچه به تنهایی چقدر می تونه شیطونی کنه . تصورش رو بکنین دو تا باشن و به فاصله سنی کم . این دو تا تو به هم ریختن خونه و کثیف کاری و شیطونی دومی ندارن . بارها شده من تموم خونه رو کردم مثل دسته گل و اومدم دیدم تمام زندگی رو زیر و رو کردن . یادمه یک روز از روزای عید نوروز بود که چون تازه خونه تکونیمون تمو شده بود خیلی ذوق تمیز بودن خونه رو داشتم و هر روز همه جا رو دستمال می کشیدم و از برقی که می افتاد لذت می بردم . یک روز بعد تمیز کاری روزانه بود که اومدم و دیدم اسباب بازی ها رو تو تمام هال پخش کردند و بیسکوییت خوردند و ریختن روی فرش و خلاصه حسابی منو عصبانی کردند . اونقدر از دستشون ناراحت شدم که بدون رعایت اصول مادرانه دو تا فریادبلند سرشون کشیدم و چنان دعواشون کردم که دو تایی جیکشون در نیومد . بعدم در حیاط رو قفل کردم و گفتم بعد از ظهر از دوچرخه سواری تو کوچه خبری نیست تا شما باشین و دیگه اینقدر به هم نریزین . بعدش رفتم توی اتاق خواب و مثلا باهاشون قهر کردم و خودمم نفهمیدم کی خوابم برد . یک دفعه با صدای جارو برقی بیدار شدم . فکر کردم باباشون اومده و داره جارو برقی می کشه . بلند شدم اومدم بیرون و دیدم همه اسباب بازیها رو جمع کردند و دارن خونه رو تمیز می کنن .فقط نکته جالب این بود که جارو برقیشون تموم شده بود و یاسین دو شاخه رو از داخل پریز کشیده بود بیرون اما دانیال برای محکم کاری همچنان مشغول جارو کشیدن بود. اینم عکساش.
|











)



