جشن الفبا
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱  

پسرم ، عمرم ، همه زندگی ام ...

یاسین جان !

امروز به عنوان یک مادر خوشحالم و غرق غرور وقتی می بینم که اولین و مهمترین مرحله از دانش آموزی را با موفقیت پشت سر گذاشتی !

تبریک می گویم جینگولکِ شیرین و با سواد من !

 

 



 
بازم تولد!
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱  

امروز تولد منه !

من کی هستم ؟

من دانیالم !

با اینکه خیلی لاغر شدم اما هنوزم مامان و بابام و همه بهم می گن قلمبه خان !

من کی هستم ؟

من همونم که لپ هام و بازوهام دیگه کم کم داره آبکش می شه !

نمی دونم والا ! فکر کنم منو با یه کیک شکلاتی خوشمزه شیرین اشتباه گرفتن که هر وقت منو می بینن دوست دارن گازم بگیرن !

من یه پسر شاد و سرحال و خوش اخلاق هستم که هر کی توی خونه ما ناراحت و عصبانی باشه می تونم بخندونمش !

به وقتش هم غرغرو و بداخلاق میشم ! اما می شه با یه خوراکی کوچولو اخلاقم رو آورد سر جاش !

من یه داداش مهربون هستم برای برادرم !

بهش زور میگم و ازش زور می شنوم ! اما همیشه داداشم رو دوست دارم !

مامان و بابامم خیلی دوست دارم !

هر چند امسال برای من یه تولد الکی گرفتن و یه کیف که قبلا برام خریده بودن رو به عنوان کادو بهم دادن !

هر چند من خیلی وقته که بهشون گفتم برای تولدم باید برام اسب بخرین ! اما اونا یه بار منو سوار الاغ کردن و بعدشم گفتن فعلا با الاغ تمرین کن تا بعدا برات اسب بخریم !

اما امسال مامان و بابا می خوان یه روز بعد از تولدم منو ببرن امام رضا !

یه بار دیگه هم قبلا رفتم . اما خیلی کوچیک بودم و چیزی یادم نیست ! یه بارم منو که خیلی پسر خوبی هستم گذاشتن پیش مامان جون و بابا جونم و خودشون سه تایی رفتن مشهد و منم جیکم در نیومد!

من خیلی خوشحالم و دو سه روزه داره از مامان می پرسم کی می ریم ؟

خلاصه امروز تولد منه ! من پنج ساله شدم . باورتون می شه ؟ یعنی امسال دارم می رم پیش دبستانی !

اما مامانم می گه تو سی سالت هم که بشه همون جوجه کوچولوی خودم هستی !

تولدم مبارک ! ایشالله صد و بیست ساله بشم و قبلش دوماد بشم و بابا بشم و یه اسب خوشگل هم بخر م و به عالمه گز هم بخورم.



 
شغل آینده قلمبه خان!
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱  

سلام . توی مهد دانیال یه نشریه ای رو هر ماه منتشر می کنن که یه بخشی داره به نام خاطرات مربی ها .

خاله ملیحه مربی مهد کودک دانیاله . بشنوید خاطره زیر رو از خاله ملیحه و دانیال .

خاله ملیحه :

هفته مشاغل بود . کلی برای بچه ها از اهمیت مشاغل مختلف توضیح دادم. از بقال و بنا و نجار گرفته تا پزشک و مهندس و معلم . جو خوبی بر کلاس حاکم بود و بچه ها تحت تاثیر این جو هر کدوم عاشق شغلی شده بودند.

یکی می خواست دکتر بشه ...یکی فروشنده ...یکی راننده ...یکی شیرینی پز ...

نوبت به دانیال میرسه .

من : دانیال شما چی؟ بزرگ شدی می خوای چه کاره بشی ؟سوال

دانیال در حالی که مشخصه همه فکراشو کرده و تصمیمش قطعیه : آله من می خوام داماد بشم .از خود راضی



 
سال 1391 مبارک
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱  

 سلام دوستای خوب ما !

ما یاسین و دانیال هستیم !

اگر دیگه ما رو نمی شناسید تقصیر مامی ماست که خیلی خیلی ...عصبانی

عید شما مبارک !

وای عید که می گیم همش یاد مهمونی رفتن و عیدی گرفتن و مسافرت رفتن و سیزده به در می افتیم ! چقدر هم که ما بچه ها  توی عید بهمون خوش می گذره .

عید امسال یه روز از روزای اول تعطیلات بابا ما رو به همراه نوه عمه ام دوباره برد سر کارش . این برنامه هر سال ماست .

وقتی همه عید دیدنی ها رو رفتیم و عیدی ها رو به جیب زدیم نوبت مسافرت شد . مامان و بابا ما رو به کرمانشاه بردند . هر چند خیلی راهش دور بود اما خیلی بهمون خوش گذشت .

توی کرمانشاه رفتیم بیستون . مامانم قصه شیرین و فرهاد رو برای ما تعریف کرد و ما تصمیم گرفتیم وقتی بزرگ شدیم مثل فرهاد عاشق زنمون باشیم . البته عاشق مامانمون بیشتر نیشخند

اینم یه هفت سین توی بیستون و ما و مامان و بابامون .

بعد از بیستون رفتیم طاق بستان . توی طاق بستان ما قایق سواری کردیم . اونجا دو تا از دوستای مامان رو دیدیم . یه خاله مهربونی بود که با دخترش و شوهرش اومده بودن و برای ما شیرینی های خوشمزه و هدیه های قشنگ آورده بودن .هدیه هاشون یه عالمه کتاب و یه ماشین خیلی قشنگ و ماژیک اکلیلی بود . شیرینی ها رو خود خاله زهرا برای ما درست کرده بود . ریحانه هم مثل دختر خاله خودمون خیلی ناز بود و ما دوسش داشتیم . یه خاله مهربون دیگه هم بود که اونم برای ما هدیه آورد . هم بازی فکری و هم کتاب و هم نون برنجی و هم نون خرمایی . خاله های مهربون ازتون ممنونیم .

اینم عکس های ما توی طاق بستان با مامان و با بابا ! خداییش پسرای به این خوش تیپی دیده بودید؟

 

جاهای دیگه ای هم رفتیم . مثل سراب نیلوفر که البته ما پسرا خواب بودیم . فرداشم رفتیم غار قوری قلعه و پاوه .

 

شب آخر هم باز ما دوباره خاله زهرا و ریحانه رو دیدیم .

و صبح جمعه برگشتیم به سمت شهرمون . توی راه برادر بزرگه همش خواب بود و برادر کوچیکه هم مشغول خوردن و شیطونی کردن.

وقتی اومدیم اصفهان رفتیم دیدن خاله افسانه و فالکو . اینکه اونجا چقدر شیطونی کردیم و چه سوتی هایی دادیم و چقدر آبروی مامانمون رو بردیم بماند ! اگر دوست داشت خودش بیاد و توی وب خودش بگه براتون !

روز آخر هم سیزده به در و چهره های آفتاب سوخته ما !

چهارده فروردین ما به هر بدبختی بود از زیر مدرسه رفتن و مهد رفتن در رفتیم اما همین الان توی مدرسه و مهد هستیم و ناراحت که چرا تعطیلات تموم شد؟

تعطیلات خوبی بود و از بابای خیلی خیلی مهربونمون ممنونیم که ما رو به سفر برد و این همه برای ما و مامانمون زحمت کشید تا بهمون خوش بگذره . از مامانمون هم ممنونیم برای اینکه توی ایام عید و سفر تا تونست کم عصبانی شد و کم ما رو دعوا کرد !

از فک و فامیل هم بابت عیدی های توپی که بهمون دادن سپاسگذاریم!



 
گل قشنگ و دوست داشتنی من !
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠  

مامان من گل هستم !

یه پَلبانه نِسَسته لو گُلبَلگام !



 
ملودی ...عشق من ...!
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠  

بشتابید !

یه ویدئوی بسیار زیبا از یک خواننده معروف و قهار (البته معروف و قهار در دهه های آتی ) براتون گذاشتم .

بشتابید و دانلودش کنید و حتما فایل رو برای خودتون نگه دارید !

مدرک از این محکم تر برای اینکه بتونید احیانا در سالهای اینده که تصویر ایشون در شبکه های بین المللی پخش می شه پز بدید که ما این جنتلمن رو از بچگی می شناختیم !

آهنگ ملودی ... با صدای سوپر استار قرن : آقا دانیال، ملقب به قلمبه خان :

http://sahra87.persiangig.com/video/New%20-%2006112010028.avi

حجم فایل خیلی بالا نیست و در عوض سرعت دانلود بالاست . 

پ ن : بچه ها فایل مشکلی نداره ؟یعنی هم صدا و هم تصویر رو دیدید؟



 
شناگر ِکوچولو!
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠  

سلام . به به می بینم مامان خانومی از زبون داداشم براتون پست گذاشته !

امروز نوبت منه !

آخه می دونید دیروز برای من روز خیلی مهمی بود . بعد از یه دوره کلاس شنا ، مربی از پدر و مادرا دعوت کرده بود که بیان و از شنا کردن ما عکس و فیلم بگیرن . مثل همه جمعه ها مامان خانومی ساعت 5 صبح بیدار شد و شروع کرد به تمیز کردن خونه . واسه اینکه دل من نسوزه زنگ زد به دختر عمه ام که با بابام بیان استخر و از من فیلم و عکس بگیرن .

وقتی توی استخر داشتم شنا می کردم دیدم که داداشمم با بابام اینا اومده !

داداشم مایو هم آورده بود اما هر کاری کردم نیومد تو آب . به جاش عینک منو گرفت و وایساد کنار استخر و هی منو تشویق می کرد. من هم توی عمیق و هم توی نیمه عمیق خوب شنا می کردم. اما توی عمیق از بس این بابام هول کرده بود و می ترسید من برم ته آب آخرش یه تخته شنا گرفتم دستم تا بابایی دیگه نگران نباشه ! والا بدون تخته هم بلدم !

اینم عکسای شنا کردن یاسین جینگولک !ببخشید که بابام استعداد هنری توی عکس گرفتن نداشته و تازه همین عکس ها رو هم مامانم از روی فیلم گرفته !



 
از زبان قلمبه خان !
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠  

سلام . من دانیال هستم. تا حالا مامانم از زبون من برای شما چیزی ننوشته ! همش میاد و از زبون یاسین می نویسه . فک میکنه هیچ کس حرفای من متوجه نمی شه ! ببینم من ترکی حرف می زنم ؟ تازه ترکی هم که حرف بزنم بازم دوستای ترک زبان هستن که می تونن برا شما ترجمه کنن . الان هم من حرفامو زدم و مامان ترجمه کرد و داره برای شما تایپ می کنه .

قبل از هر چیز از خاله صغری و عمه کبری و عمو اصغر و دایی اکبر تشکر میکنم که منو به دامادی خودشون قبول میکنن . بذار این داداشم بمونه ور دل مامانم و من برا خودم شا دوماد بشم و زن بگیرم و بچه دار بشم . بعدش مامانم مجبور بشه برای اینکه دلش برای من تنگ می شه هی بار و بندیلش رو جمع کنه و بیاد خونه ما مهمونی و بعدش هوس کنه داداشم رو هم زن بده . هر چی باشه مهمونی رفتن بهتر از مهمونی دادنه !

وای دیشب یه اتفاقی تو خونه ما افتاد . اگر براتون بگم . می دونین چی شد ؟ دیشب من و یاسین و بابام رفتیم استخر محل کار بابایی . اونقدر خوشحالی کردیم. اونقدر ذوق داشتیم . آخه بابام خیلی سرش شلوغه . اصلا نمی رسه ما رو پارک ببره و ببره بگردونه . همش یا با بابا علی می ریم یا با مامانم . اما بیرون رفتن با بابای خودم خیلی کیفش بیشتره . من دیشب اونقدر بوسش کردم که بابا یه کم عصبانی شد گفت خب باشه دانیال بسه دیگه . فهمیدم که خیلی ممنونی ازم !

توی استخر هم داداشم رفت با بابایی قسمت عمیق . آخه داداشم جمعه ها می ره کلاس شنا . خیلی شناگر ماهری شده . اما من تو همون استخر بچه ها موندم و کلی آب بازی کردم. یه عالمه هم خوراکی خوردیم. خیلی بهمون خوش گذشت .

تو راه برگشت همش از بابام تشکر می کردیم . گفتیم بابایی ما قول میدیم همیشه پسر خوبی باشیم شما هم ما رو همش ببر استخر و پارک . راستی استخر محل کار بابا خیلی استخر خوبی هست . برای دوستای اصفهانی می گم که آدرسش رو بلد باشن و برن . اسمش هست استخر پرواز . ته مرداویجه . همه هم می تونن بیان . روی دیوارهاش پر از عکس هلی کوپتر و هواپیماست . من که دیشب همش داشتم عکس ها رو نگاه می کردم .

بعدش که اومدیم خونه بابایی رفت گاز بزنه . ما هم برای مامانمون همه اینها رو تعریف کردیم. بعدشم مامان بهمون شام داد و رفتیم خوابیدیم.تازه قبلش هم بابایی برامون پیتزا کوچولو خریده بود و من بازم گشنه ام بود و بازم شام خواستم.

راستی من یه کتاب داستان خیلی بزرگ دارم . درباره یه بچه غوله اسمش غوغولی هست . این غوغولی خیلی پسر بدی بوده . همش میاد منو گول می زنه و تو گوشم می گه که پسر شیطونی باشم. فک کن من بچه که بودم اونقدر آروم بودم و اونقدر مامانم رو کم اذیت کردم که حسابی عذاب وجدان گرفتم که نکنه دینم رو از این بابت به مامانی ادا نکرده باشم . برا همین الان دارم سعی می کنم با زبون درازی و چش سفیدی و تنبلی و گاهی لجبازی جبران بچگی هام رو بکنم.

چیه ؟

تعجب نداره که ! خودمو می گم !

صبح ها که از خواب پا می شم تا یه سری بهانه نگیرم و نق نزنم و اعصاب مامانم رو به هم نریزم روزم رو شروع نمی کنم. ظهر ها هم که می رسم خونه بازم همین برنامه ها رو اجرا می کنم برای مامان و بابام . جدیدا خیلی هم با برادرم لجبازی می کنم !

دیروز صبح هم اونقدر مامانم رو ناراحت کردم که مامان تو ماشین از دستم گریه کرد و بعد پیاده شد و به بابا گفت من باید وایسم و با مدیر مهد کودک صحبت کنم.

می دونین مدیر مهد کودک چی گفت ؟

هیچی!

گفت اقتضای سن منه !

یعنی من الان توی یه سنی هستم که باید این کارها رو بکنم. می فهمین چی می گم ؟ باید !

یعنی از حالا به بعد باید همه سعی خودم رو بکنم که بهتر از قبل این دوران سنی رو بگذرونم !

مامانم آی لجش گرفت از صحبت های خانم مدیر. بخصوص وقتی شنید من توی مهد خیلی خیلی پسر خوبی هستم . اما خانم مدیر هم یه سری راهکارها به مامانم یاد داد !

خلاصه دیروز ظهر تا حالا خیلی پسر خوبی بودم و حس می کنم غوغولی نتونسته گولم بزنه . کاش زودتر این دوران سنی بگذره . راستش خودمم اون موقع ها رو که غوغولی رو شکست می دادم بیشتر دوست دارم.

اما با همه اینها مامانم عاشق منه . همه منو خیلی دوست دارن . همش خاله هام و عمه هام و همه فک و فامیل با من کل کل می کنن تا من براشون حرف بزنم. اون روز دختر عمه ام بهم می گفت دانیال تا آخر عمرم عاشقت خواهم موند به شرطی که همیشه همینطوری قلمبه و سفید و نرم بمونی . تازه همینطوری هم حرف بزنی و همینطوری هم زبون دراز باشی !

خب به نظر شما من دیگه می تونم رو حرف دختر عمه ام حرفی بزنم ؟